نكات آموزنده
جمعه 2 اردیبهشت 1390 08:51 ق.ظ
ارسال شده در: داستان های آموزنده ،
ابن سینا
من در میان موجودات از گاو خیلی میترسم.
زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد!
نارسیس
لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره میشود،
میتواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره میشود، شکست دهد.
جورج برنارد شاو
مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت،
خیلی کثیف میشوی و مهمتر آنکه خوک از این کار لذت میبرد.
مونتسکیو
آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد
ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد
و این مشکل است
زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند.
انیشتین
دنیا جای خطرناکی برای زندگی است.
نه به خاطر مردمان شرور،
بلکه به خاطرکسانی که شرارتها را می بینند و کاری درمورد آن انجام نمی دهند.
نلسون ماندلا
بگذار عشق خاصیت تو باشد
نه رابطه خاص تو با کسی......
آلبرت انیشتین
مرد به این امید با زن ازدواج میکند که زن هیچگاه تغییر نکند ،
زن به این امید با مرد ازدواج میکند که روزی مرد تغییر کند
و همواره هر دو ناامید میشوند.
دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: نكات آموزنده ،
آخرین ویرایش: - -
دارم میمیرم، یک کاری کنید
جمعه 2 اردیبهشت 1390 08:16 ق.ظ
ارسال شده در: داستان های آموزنده ،
اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!ا
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!ا
هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
جایزه پیدا کردن قاتل
جمعه 2 اردیبهشت 1390 08:09 ق.ظ
ارسال شده در: داستان های آموزنده ،
جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.
او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.
اما بی پول بود.
بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.
دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.
بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و.... پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.
میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم
سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.
این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.
آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.
میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.
عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.
زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.
میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.
پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.
سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود.
او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.
دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.
او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : "آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان".
سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.
میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم .
هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت.
بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
همزیستی برای زنده ماندن
پنجشنبه 19 اسفند 1389 08:37 ب.ظ
ارسال شده در: داستان های آموزنده ،
در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
خارپشتها وخامت اوضاع را دریافتند و تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب خود را حفظ کنند
ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد با اینکه وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی تصمیم گرفتند
ازکنارهم دور شوند ولی با این وضع از سرما یخ زده می مردند
ازاینرو مجبور بودند برگزینند: یا خارهای دوستان را تحمل کنند و یا نسلشان از روی زمین محو گردد.
دریافتند که باز گردند و گردهم آیند.
آموختند که با زخم های کوچکی که از همزیستی بسیار نزدیک با کسی بوجود می آید کنار بیایند
و زندگی کنند چون گرمای وجود آنها مهمتراست و این چنین توانستند زنده بمانند
درس اخلاقی تاریخ
بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه
آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنانرا تحسین نماید
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
همزیستی برای زنده ماندن
پنجشنبه 19 اسفند 1389 08:34 ب.ظ
ارسال شده در: داستان های آموزنده ،
در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
خارپشتها وخامت اوضاع را دریافتند و تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب خود را حفظ کنند
ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد با اینکه وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی تصمیم گرفتند
ازکنارهم دور شوند ولی با این وضع از سرما یخ زده می مردند
ازاینرو مجبور بودند برگزینند: یا خارهای دوستان را تحمل کنند و یا نسلشان از روی زمین محو گردد.
دریافتند که باز گردند و گردهم آیند.
آموختند که با زخم های کوچکی که از همزیستی بسیار نزدیک با کسی بوجود می آید کنار بیایند
و زندگی کنند چون گرمای وجود آنها مهمتراست و این چنین توانستند زنده بمانند
درس اخلاقی تاریخ
بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه
آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنانرا تحسین نماید
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
هدیه ای ویژه برای مادر
پنجشنبه 19 اسفند 1389 07:53 ب.ظ
ارسال شده در: داستان های آموزنده ،
چهار برادر ، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر،قاضی و آدمهای موفقی شدند. چند سال بعد،آنها بعد از شامی که باهم داشتند حرف زدند. اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد ، صحبت کردن.
اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم . دومی گفت: من تماشاخانه (سالن تئاتر) یکصد هزار دلاری در خانه ساختم. سومی گفت : من ماشین مرسدسی با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره..
چهارمی گفت: گوش کنید، همتون می دونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و میدونین که دیگه هیچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی بینه. من ، راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که میتونه تمام کتاب مقدس رو حفظ بخونه . این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفت. من ناچارا" تعهد کردم به مدت بیست سال و هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه. برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن.
پس از ایام تعطیل، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: میلتون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه ..من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم.به هر حال ممنونم.
مایک عزیز،تو به من تماشاخانه ای گرونقیمت با صدای دالبی دادی.اون ،میتونه پنجاه نفرو جا بده ولی من همه دوستامو از دست دادم ، من شنوایییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام .هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ولی از این کارت ممنونم.
ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم.من تو خونه می مونم ،مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. این ماشین خیلی تند تکون می خوره. اما فکرت خوب بود ممنونم
ملوین عزیز ترینم ،تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت بعنوان هدیه ات منو خوشحال کردی.
جوجه ، خیلی خوشمزه بود!! ممنونم !!
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
شجاعت دکتر علی شریعتی
دوشنبه 2 اسفند 1389 10:12 ق.ظ
ارسال شده در: داستان های آموزنده ، اطلاعات عمومی ،
یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که ''شجاعت یعنی چه؟'' محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت یعنی این'' و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته بود ! اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ...ورقه سفید او نمره 20 دادند... فكر میكنید اون دانش آموز چه كسی می تونست باشه؟
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
نامه ی چارلی چاپلین به دخترش
دوشنبه 2 اسفند 1389 10:10 ق.ظ
ارسال شده در: داستان های آموزنده ، اطلاعات عمومی ،
ژرالدین دخترم:اینجا شب است:یک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهیان بی سلاح خفته اند. نه برادر و خواهر تو حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اینکه این پرندگان خفته را بیدار کنم ، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن برسانمبه این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم . .
من تولیسدورم، خیلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمان من دور کندتصویر تو آنجا روی میز هست . اینجا قلب من نیز هست. اما کجایی؟
در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزلیزه" میرقصی . این را میدانم و چنانستکه گویی در این سکوت شبانگاهیآهنگ قدمهایت را می شنوم و در این ظلمات زمستانی:برق ستارگان چشمانت را می بینم. شنیده ام نقش تو در نمایش پر نور و شکوه آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شنیده ام شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره بدرخش .اما اگر قهقهه تحسین آمیز شده است. تماشاگران و عطر مستی گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هشیاری داد در گوشه ای بنشین نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار .
من پدر تو هستم ژرالدین من چارلی چاپلین هستم . وقتی بچه بودی:شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم .خفته در جنگل قصه اژدهای بیدار در صحراخواب که به چشمان پیرم می آمد طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .من در رویای دختر خفته ام . رویا می دیدم ژرالدین :رویارویای فردای تو ، امروز تو، دختری می دیدم به روی صحنهفرشته ای می دیدم به روی آسمان که می رقصید و شنیدم تماشاگران را گفتند: " دختره را می بینی؟ دختر همان دلقک پیره .اسمش یادته؟ چارلی " . " . آره من هستم . مندلقک پیری بیش نیستم. امروز نوبت تو است. برقص. من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد.
برو . آنجا برو اما . اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن . زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین . و در آن شبها در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که با لالایی قصه من به خواب میرفتی و من باز بیدار می ماندم در در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را شمردم، و از خود پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟.............
تو مرا نمی شناسی ژرالدین . در آن شبهای دور ٬ بس قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . این داستانی شنیدنی است : داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید صدقه جمع کرد .این داستان من است من طعم گرسنگی را چشیده ام . درد بی خانمانی و از اینها بیشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی می خشکاند ٬ احساس کرده ام. . با اینهمه من زنده ام و از زندگان پیش آنکه بمیرند نباید حرفی زد .
داستان من به کار تو نمی آید . ٬ از تو حرف بزنیم .
به دنبال تو نام من است:چاپلین . با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند خود گریستم . شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بیرون میایی ٬ آنتحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن یکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود پولی برای خریدن لباس بچه اش نداشتچک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار . به نماینده خودم در بانک پاریس دستور داده ام فقط این نوع خرجهای تو رابی چون و چرا قبول کند . اما برای دیگرت باید صورتحساب بفرستی . .
گاه به گاه با اتوبوسبا مترو شهر را بگرد . مردم نگاه کن و دست کم روزی یکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنان هستم ." تویکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر هنر پیش آنکهدو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب پای او را نیز می شکند و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگران رقص خویش بدانی همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود به حومه پاریس برسان .
من آنجا را به خوبی می شناسم ، از قرنها پیش آنجا گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هاییمثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر و مغرور . آنجااز نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه خبری نیست . نور افکن رقاصگان کولی ، تنها ماه است نگاه کن خوب . آیا بهتر از تو نمیرقصند؟ اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .و این را بدان درخانواده چارلی ، هرگز آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم . هر مبلغی که خواهی بنویس و بگیر اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنامباشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."جستجویی لازم نیست . این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت . اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه هایشیطان خوب آگاهم.
من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه هر لحظه بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار سقوط می کنند. شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد . آن شباین الماس ریسمان نا استوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است . وشاید روزی چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود همیشه سقوطمی کنند . دل به زر و زیور نبند زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانهاین الماس گردن همه می درخشد .......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش
مادرت را گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است .
کار تو بس دشوار ، این را می دانم به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت پوشیده تر از باکره بازگشت . اما هیچ چیز هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند . برهنگی ، بیماری عصر ماست و من پیرمردم شاید که حرفهای خنده دار می زنم .اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش رادوست می داری بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش است بد نیست باشد . مال دوران پوشیدگی
نترس ، ده سال ترا پیرتر نخواهد کرد.....
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
قضاوت سریع
دوشنبه 2 اسفند 1389 09:53 ق.ظ
ارسال شده در: داستان های آموزنده ،
وارد اتوبوس شدم، جایی برای نشستن نبود، همانجا روبروی در، دستم را به میله گرفتم…
پیرمرد با کُتی کهنه، پشت به من، دستش به ردیف آخر صندلی های اقایون گره کرده! (که میشود گفت تقریبا در قسمت خانم ها)
خانم دیگری وارد اتوبوس شد، کنار دست من ایستاد، چپ چپ نگاهی به پیردمرد انداخت، شروع کرد به غرلند کردن!
ـ برای چی اومده تو قسمت زنونه! مگه مردونه جا نداره؟ این همه صندلی خالی!
ـ خانم جان اینطوری نگو، حتما نمی تونسته بره!
ـ دستش کجه نمی تونه بشینه یا پاش خم نمیشه؟
ـ خب پیرمرد ِ! شاید پاش درد میکنه نمی تونه بره بشینه!
ـ آدم چشم داره می بینه! نیگاه کن پاش تکون میخوره، این روزها حیاء کجا رفته؟!…
سکوت کردم، گفتم اگر همینطور ادامه دهم بازی را به بازار می کشاند! فقط خدا خدا میکردم پیرمرد صحبت ها را نشنیده باشد!
بیخیال شدم، صورتم را طرف پنجره کردم تا بارش برفها را تماشا کنم…
به ایستگاه نزدیک می شدیم
پیرمرد میخواست پیاده شود
دستش را داخل جیبش برد
پنجاه تومنی پاره ایی را جلوی صورتم گرفت
گفت:”دخترم این چند تومنیه؟”
بغض گلویم را گرفت، پیرمرد نابینا بود! خانم بغل دست من خجالت زده سرش را پایین انداخت و سرخ شد…
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
اگر عمر دوباره داشتم
چهارشنبه 6 بهمن 1389 08:46 ب.ظ
ارسال شده در: داستان های آموزنده ، اطلاعات عمومی ،
دان هرالد كاریكاتوریست و طنزنویس آمریكایى در سال 1889 در ایندیانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تالیفات زیادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد.
بخوانید:
البته آب ریخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوین نشده كه فكرش را منع كرده باشد .
اگر عمر دوباره داشتم مى كوشیدم اشتباهات بیشترى مرتكب شوم. همه چیز را آسان مى گرفتم.
از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رویدادهاى جهان را جدى مى گرفتم.
اهمیت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بیشتر مى رفتم.... از كوههاى بیشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بیشترى شنا مى كردم. بستنى بیشتر مى خوردم و اسفناج كمتر .
مشكلات واقعى بیشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببینید، من از آن آدمهایى بوده ام كه بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز.
اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى داشتم. من هرگز جایى بدون یك دَماسنج، یك شیشه داروى قرقره، یك پالتوى بارانى و یك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم .
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى دادم . دیرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابیدم. بیشتر عاشق مى شدم.. به ماهیگیرى بیشتر مى رفتم. پایكوبى و دست افشانى بیشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بیشتر مى شدم. به سیرك بیشتر مى رفتم .
در روزگارى كه تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستایش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
تعداد کل صفحات : 14 1 2 3 4 5 6 7 ...
تبلیغات

